رد شدن به محتوای اصلی

دلتنگی‌هایی که بوی نیاز جنسی می‌دهند؛ همین!

دوستی‌ها و دلتنگی‌هایی که بوی نیاز جنسی می‌دهند؛ همین!
نیازهای جنسی و ارتباطش با مسائل عاطفی چیز عجیب و یا مذمومی نیست اما هر کدام از اینها بدون آن دیگری بسیار مذموم است. حتی اگر تماماً عواطف صرف باشد و هیچ بوی مسائل جنسی ندهد. این دو همیشه باید در کنار هم باشند؛ زیرا که هرکدام مکمل آن دیگری است. مطالبی  مثل اینها و مطالب بیشتری هستند که تائید کننده‌ی این موضوع‌اند که عواطف انسانی و عشق در هر شکلی که باشند، چیزی ماورائی نیستند و تنها محصولی تولید شده در کارخانه‌ی ذهن انسان است؛ اما این هم اشکال کار نیست. دنیا با تمام قوانین نوشته و نانوشته‌اش، با تمام مسائل اخلاقی‌اش محصول همان ذهن است. اینکه کسی با ترشحات هورمونی در ذهنش به شما متمایل میشود چیز عجیبی نیست، بلکه چیز عجیب و مذموم آن است که شما در به تمام معنا ابزاری برای تسکین امیال جنسی کسی قرار بگیرید که بعد از آن همه‌ی عواطفش فروکش کند. چیزی که طبیعی‌ست فروش کند میل جنسی‌ست اما میل عاطفی باید سرجای خودش، آن هم قوی باقی بماند. اینها عواطف گذرایی هستند که بوی هم‌آغوشی و هیجانات جنسی میدهند. مشکل دقیقا اینجاست؛ که تمام ابراز عواطف بر این اصل استوار است و پس از آن دود میشوند و به آسمان میروند. مثل آن پیر مرد فرتوت و ژنده پوشی که به اندازه‌ی یک هم‌خوابی با دختری پول جمع کرده بود و با التماس او را راضی به هم‌خوابی با او کرده بود و وقتی که او را محکم در آغوش داشت و در حالی که ارضاء میشد و رعشه‌های بدن نحیفش را بر تن دختر می‌ریخت مدام به دختری که تنها دقایقی بود که میدیدش، نفس نفس زنان میگفت «دوست دارم، دوست دارم، دوست دارم» و بعد از برطرف شدن آن هیجان و ترکیدن آن حجم در حال انفجار تستسترون، دخترک را کنار میزند و زیپ شلوارش را بالا میکشد و میرود رد کارش. یا زنی که دلتنگی‌های فصلی‌اش با ترشحات هورمونی‌اش رابطه مستقیم دارد.
شاید تنها لحظاتی پس از فروکش کردن امیال جنسی بشود به خود پاسخ داد که آیا آن احساسات اصالتی داشت‌اند یا نه، و آیا حالا همان آدم یک ساعت پیش است یا نه؟
به هر صورت شاید آنها بعد از این پاسخ بپذیرند که برایشان بعضی آدمها به تمام معنی کارکردی بیشتر از یک ابزار برای خود ارضایی  آنها ندارند و تنها تفاوتی که میخواهند باشد این است که این وسیله موجودی زنده باشد.

پرسیدند راه راستی آزمایی ادعای دوست داشتن قلبی دیگران نسبت به خود چگونه باشد؟
فرمود که ببین که بین تمام «وجود تو» در یک طرف و چیزی که با آن خود ارضائی میکند در طرف دیگر، آیا تفاوتی هست؟ برای برخی، انسان کارکرد متفاوتی با آن وسیله ندارد.

خودخواهی آدمها، حرمت شما را زیر پا می‌گذارد، که شما را هم شبیه یکی از همان کثافت‌های کف خیابان بکنند. گاهی دیر میفهمی که بازیچه شده‌ای. دیر، به روز و ساعت نیست، به عمق بازی است.

پست‌های معروف از این وبلاگ

سقوط من

 چرا دزدی می‌کنید؟ برای این که همه دزد هستند! چرا رشوه می‌گیری؟ ای بابا همه می‌گیرند چرا من نگیرم! چرا خلاف می‌کنید؟ آدم بی‌خلاف در این کشور پیدا نمی‌شود! چرا عصبی‌اید؟ این جا اعصاب‌ها همه داغون است، چرا رفتارت خشن و بی‌رحمانه است؟ آخه اگر این جا گرگ نباشی، گرگ‌ها پاره‌ات می‌کنند! چرا چند شریک جنسی دارید؟ این‌جا همه این‌طوری هستند! اگر نخواهی بشوید رسوا هم رنگ جماعت شو. با این تفکر هر کسی خودش را پشت دیگری پنهان می‌کند. «من بودن» هر فردی فراموش و یا ناپدید می‌شود و افراد همانند هرکس دیگری می‌شود. من مجموعه‌ای از دیگران و زندگی من تابع خودم نیست. دراین شرایط هویت و ویژگی شخصی افراد از بین می‌رود و انسان از خود بیگانه می‌شوند. افراد چهره خود را از یاد می‌برند و بی‌چهره و یا هزار چهره می‌شوند. انسان‌های یک جامعه همه مثل هم و هیچ‌کس همانند خودش نیست. شخصیت‌ها افراد بجای هویت دیگری ظاهر می‌شوند و اصول و «وجدان‌شان» را زیر پا له می‌کنند. مثلا وکیل  و قاضی، دزد می‌شوند، جراح، قصابی می‌کند، معتمدان، هرزه‌گر و بی‌سوادن، هنرمند و سیاست‌مداران کلاش می‌شوند. یکی مثل بقیه شدن و یا پشت دیگر...
  میکائیل لبخندی تصنعی به لب زد، بطری شراب را از خدا گرفت، خوشامدی گفت و او را به داخل دعوت کرد. اسماعیل و راحیل با صدای شیپور اسرافیل که تا سر کوچه می‌آمد، گرم گرفته بودند. میکائیل به آشپزخانه رفت، زیر لب غرولندی کرد و رو به نکیر گفت: ¶ – خبرش، شراب آورده باز. ¶ نکیر که هول کرده بود، آرام گفت: ¶ – نگو، می‌دونه. ¶ – به جهنم که می‌دونه. خونه‌ی اسرافیل که می‌ره، پری و ققنوس و هما می‌بره، نوبت ما که می‌رسه می‌شه شراب و کیک و بستنی و کوفت. ¶ – به هر حال اول سجده کرد. ¶ میکائیل برای لحظه‌ای می‌خواست اسرافیل را خایه‌مال بخواند که پشیمان شد. البته فرقی هم نکرد، خدا فهمید. میکائیل گفت: ¶ – گاییده‌ها. پرایوسی نداریم تو این خراب‌شده. ¶ خدا خسته و بی‌رمق، گیلاس‌های شراب را یکی‌یکی سر می‌کشید، به رقص مضحک راحیل می‌نگریست و خودش را بابت مخلوقاتش ملامت می‌کرد.

دنیای سیاه و سفید

دنیای سیاه و سفید بعضی وقتها عاشق کسی میشیم، طی یک مدت کوتاه،  اون رو بهترین آدم روی کره زمین می دونیم... بهترین دوستت میشه... همه چیز اون آدم جالب میشه،  هر کاری که می کنه قشنگه، هرچیزی که میگه درسته... حتی بعد مدتی سلیقه هامون هم شبیه هم میشه... حتی می بینی بدیهاش هم خوبن!  و باورت نمیشه که همچین آدمی حتی وجود داشته .. دلت میخواد هر روز و هر ساعت رو با اون بگذرونی و باهاش حرف بزنی... انگار همون نیمه گمشده که میگن همینه! یه مدت می گذره‌... اون آدم بزرگ و شگفت انگیز یک اشتباه می کنه، می بینی دیگه حالت داره ازش بهم می خوره... پیش خودت فکر می کنی، نه این آدم اصلا لایق اون همه محبت و دوست داشتن نبود... اصلا از اول آدم خوبی نبود، شروع می کنی به خراب کردن اون پیش خودت... حالا دیگه قضیه کاملا برعکس میشه تمام مدت بدیهاش رو می بینی.. پیش خودت و پیش همه آدمها ازش بد میگی... انقدر بد میگی تا خیالت راحت بشه که آدم بدی بوده و خودت خوبی، و تو انقدر خوبی که هیچ کس حق نداره حتی کوچکترین کار بدی باهات بکنه... دیگه اون فرشته، واست تبدیل به یک شیطان بزرگ میشه!! چرا چون یک بدی کرده... یا ...