رد شدن به محتوای اصلی

فسخ

یه چیزی راجع به علاقه و دوست داشتن باید دونست. دوست داشتن قرار داد بلافسخ نیست. دوست داشتن عقلانی تابع یک سری المان هاست که اگر اون ها از بین برن، دوست داشتن موضوعیتش رو از دست میده.

اونهایی که یه وقتی بهشون می‌گیم دوستت دارم باید بدونن اون موقع تمام یا بیشتر این المان‌ها بوده. اما وقتی رفتارها و گفتارهای اون فرد کم کم به سمتی میره که می‌بینی دلیلی برای اون علاقه وجود نداره کم کم اون علاقه عقلانی که حالا رنگ بوی احساس هم گرفته، دوباره به دلیل عقلانی کنار گذاشته میشه. زمان کنار گذاشتن‌شم متناسب با رفتار طرف مقابلته.

این تصور اشتباهیه که خیال کنیم اگر کسی مارو زمانی دوست داشت باید تحت هر شرایطی روی دوست داشتنش بمونه حتی اگر ما هزار جور بی‌احترامی و ادا بازی براش در آوردیم.
یه سری هستن که دوست دارن دوست داشته بشن و کیف کنن اما خودشون رو رها و آزاد از هر تعلقی بدونن. خب این شدنیه اما بعدش نباید توقع داشته باشن اون دوست داشتن پابرجا بمونه و تا دیدن طرف دیگه دنبالشون نیست هزار تا انگ هم بچسبونن بهت.

دوست داشتن رو میشه انقدر پرورش داد که تبدیل به عشق یا چیزی شبیه اون بشه و قداست پیدا کنه، و هم می‌شه اینقدر ادا در آورد براش که بمیره و استخوناشم نمونه.
عزت نفس از هر دوست داشتنی برتره.

پست‌های معروف از این وبلاگ

چی بگم والا

 حاضره بچه‌اش مدرسه نره ولی طلاهاش رو نفروشه یا دنبال کار نره.  بعد مدعی‌ه کسی اندازه من بچه‌اش رو دوست نداره! آخه این چه دوست‌داشتنی‌ه که حاضر نیستی برای بچه‌ات تنها فرزندت کاری بکنی؟  آخه تا کی بقیه دل‌شون برات بسوزه و خرج بچه‌ات رو بدن؟ عمه براش لباس بخره، پسرخاله‌ات پول دکترت رو بده، اون یکی تبلت بگیره و... خب خودت چه غلطی کردی تا الان؟ آها فقط زاییدی. باباش هم که صبح تا شب سگ دو می‌زنه و به هیچ‌جا نمی‌رسه!  اینم شد زندگی؟ که با اخ و تف دیگران زندگی کنی؟ 
  میکائیل لبخندی تصنعی به لب زد، بطری شراب را از خدا گرفت، خوشامدی گفت و او را به داخل دعوت کرد. اسماعیل و راحیل با صدای شیپور اسرافیل که تا سر کوچه می‌آمد، گرم گرفته بودند. میکائیل به آشپزخانه رفت، زیر لب غرولندی کرد و رو به نکیر گفت: ¶ – خبرش، شراب آورده باز. ¶ نکیر که هول کرده بود، آرام گفت: ¶ – نگو، می‌دونه. ¶ – به جهنم که می‌دونه. خونه‌ی اسرافیل که می‌ره، پری و ققنوس و هما می‌بره، نوبت ما که می‌رسه می‌شه شراب و کیک و بستنی و کوفت. ¶ – به هر حال اول سجده کرد. ¶ میکائیل برای لحظه‌ای می‌خواست اسرافیل را خایه‌مال بخواند که پشیمان شد. البته فرقی هم نکرد، خدا فهمید. میکائیل گفت: ¶ – گاییده‌ها. پرایوسی نداریم تو این خراب‌شده. ¶ خدا خسته و بی‌رمق، گیلاس‌های شراب را یکی‌یکی سر می‌کشید، به رقص مضحک راحیل می‌نگریست و خودش را بابت مخلوقاتش ملامت می‌کرد.

علم بهتر است یا ثروت؟

علم بهتر است یا ثروت؟ بعضی موضوع انشاها فقط رفع تکلیفن برای معلم های بی حوصله که از سر بی جایی اومدن و معلم انشا شدن. مثل <<تابستان را چگونه گذراندید>> کذایی! اما بعضی هاشون خی...