ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۲۶, پنجشنبه

نوع جدیدی از ابراز احساسات

چگونه می‎شود دو نفر عاشق هم باشند و یکی به دیگری بگوید «حیوون» و آن دیگری وا برود از شادی شنیدن این حرف؟!
و جواب بشنود : عاشقتم آشغال!

یک وقتهایی آدم از سر غلیان احساساتش ممکن است کلمات غیر متعارفی به کار ببرد؛ مثل «بیشرف»، «لعنتی»، «دیوونه» و از این دست.
اما اینها کلماتی لزوما با بار منفی نیست.در اشعار شعرای قدیم ما هم گاهی دیده شده که در سرزنش کردن معشوق با واژه های نه چندان مرسوم زبان به سخن گشوده‌اند، اما نه برای اهانت، بلکه نوعی گلایه همراه با ابراز وفاداری به عشق.
ولی می‌بینیم نوع جدیدی از ابراز احساسات به کار برده می‌شود که به نظر می‌رسد کم کم حرمت‌ها را میدرد و دیگر چیزی از عشق باقی نمی‌گذارد.
از زن و شوهر، عاشق و معشوق نزدیکتر به هم نداریم اما بین اینها هم پرده‌هایی هست که هرگز نباید دریده شود.حتی به بهانه‌ی ابراز احساسات.
اصلا وسوسه عشق و وجود عشق یعنی سیراب نشدن.سیراب که بشوی میروی.
آن پرده‌ها نمیگذارند سیراب بشوی و همیشه باعث بکر ماندن چیزهایی می‌‌شود که نباید کشف شود.نباید دیده شود.
سرزمینی که همه جای‌اش کشف شده باشد دیگر لذت و هیجانی ندارد.
روزی که انسان برای همه‌ی سوالاتش پاسخی پیدا کند، روزی‌ست که در واقع نابود خواهد شد.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۱۸, چهارشنبه

شيرزن، زنی که هرگز دوست داشته نخواهد شد


شيرزن، زنی که هرگز دوست داشته نخواهد شد.

آدمیزاد معمولا نمی تونه روی لبه دیوار راه بره، یا از اون ورش می افته، یا از این ور! تا اونجایی که یادمه احساس تعادل در انسان مربوط بود به گوش میانی و مایعی که توش وجود داره - دست کم نگیرین حافظه رو ها، از زمان دبیرستان یادمه - و اگه حس تعادلمون به هم خورده باید بریم دکتر گوش و حلق و بینی.

من وقتی راجع به زن می نویسم، چه وقتی طرفداری می کنم چه وقتی که بهش ایراد می گیرم، فقط و فقط برای اینه که دلم می خواد زنها موجودات موفق تری باشن. گاهی این موفقیت حاصل تغییر فکر و رفتار زنهاست، گاهی هم نتیجه تغییرات اجتماعی و حقوقی. بعضی از زنها هستن که در ظاهر نه تنها ایراد خاصی نمی شه بهشون گرفت، بلکه شاید از نظر خیلی ها الگوی مناسبی هم باشن و مثال زندنی. اون زنهایی رو می گم که خیلی باعرضه و باغیرتن. اونهایی که همه کارهای خونه و شوهر و بچه ها رو می کنن، تازه درس هم می خونن، کار هم می کنن، هر پیش آمد پیش بینی نشده ای رو هم به بهترین شکل رفع و رجوع می کنن. از بیرون که نگاه می کنی خیلی خوبه. می گی به عجب زنی. شیر مادرت حلالت باشه که شیرزن بار آورده. پیش فرضی هم در مورد زندگی این زنها وجود داره، که حتما شوهره خیلی دوستش داره و خیلی بهش افتخار می کنه و به به عجب زوج استثنایی و خوشبختی. حتما تعجب می کنین که بشنوین خیلی از این زنها اصلا توی زندگی مشترکشون خوشبخت نیستن. حداقل دو دلیل می تونه داشته باشه این نارضایتی عمیق و شدید. در یه مواردی شوهر از این وضعیت سواستفاده می کنه و با دادن هندوانه های شریف آبادی بزرگ و پوست نازک و شیرین به زیربغل همسر، روز به روز بیشتر از زیر مسئولیت هاش در می ره و رس زن رو می کشه. ولی یه دلیل دیگه که هرچی هم به خانم بگی توی گوشش نمی ره و همچنان فکر می کنه شوهره داره ازش سواستفاده می کنه اینه که غرور مرد خدشه دار شده! مردها دوست دارن زنها بهشون تکیه کنن. براشون خیلی مهمه که بتونن تکیه گاه زن باشن. این با غرورشون نسبت کاملا مستقیم و نزدیک داره. وقتی یه زنی یه تنه خودش به میدون میاد و بدون اینکه از شوهرش چیزی بخواد همه کارها رو انجام می ده، مرد احساس بی ارزش بودن بهش دست می ده. احساس می کنه قدرتش مورد نیاز نیست، یا قابل جایگزینی هست و چیز مهم و باارزشی نیست. کم کم خودشو کنار می کشه. شاید هیچوقت چیزی نگه، شاید حتی خودش هم نفهمه چه اتفاقی براش افتاده، و این حس ناخوشایند یا بی تفاوتی به زندگیش از کجا میاد، ولی دیگه هرگز نمی شه به این مرد مسئولیتی داد. وقتی حس می کنه که توانایی هاش خریداری نداره به شدت منفعل می شه. بعد روزی می رسه که خانم می بره و دیگه نمی کشه مسئولیت های روزافزون زندگی رو به دوش بکشه، تازه به این فکر می افته که پس سهم شوهرم در این کارها چی می شه؟ و چرا اون هیچ کاری نمی کنه؟ ولی اگه تونستین پشت آرنجتون رو با زبون خیس کنین، می تونین این مرد رو هم بیارین وسط میدون و کاری به دوشش بگذارین. درسته که زن باید روی پای خودش بایسته، اما اگه این روحیه خود بسیار توانمندبینی زن باعث بشه نقش های مرد رو هم به عهده بگیره زندگی عاطفیش به شدت با مشکل روبرو می شه، مشکلی که هرگز حاضر نیست بپذیره نتیجه رفتار خودشه؛ تا بهش بگی تقصیر خودته که همه کارها رو کردی، از کوره در می ره و می گه خوب بود صبح تا شب پامو می انداختم رو پام می نشستم پای تلویزیون، شب که می اومد شامش هم حاضر نبود؟؟؟ نه، خوب نبود! ولی شما از حدش گذروندین. شما غرور شریک زندگیتون رو به شدت جریحه دار کردین، حالا درسته که اعتماد به نفس و تجربه و توان بیشتری دارین، اما تا آخر عمر باید حسرت روابط عاطفی خوب و شیرین با همسرتون رو بخورین. زنها باید بدونن که قدرت و جسارتشون رو کجا رو کنن و کجا نکنن. من می گم همه جا ازش استفاده کنید، به جز در برابر مردی که می خواین به عنوان یه زن دوستتون داشته باشه، اگرنه احساس می کنه شما می خواین باهاش رقابت کنین و بجنگین و ازش ببرین و کوچیکش کنین. خیلی وقت ها، خیلی از کارهایی رو که می تونین خودتون به راحتی انجام بدین، حتی اگه شوهرتون وقت نداره، بسپرین به اون. اون ترجیح می ده یه خورده سختی بکشه، اما غرورش لطمه نبینه. ولی یادتون باشه از روز اول اینکار رو بکنین، نه اینکه بیست سال همه کارها رو مثل بولدوز انجام بدین، بعد یه دفعه یه روز صبح که از خواب بلند می شین بیدارش کنین و بگین عزیزم یه دونه دستمال کاغذی از روی میزتوالتم بهم بده، احساس می کنم ممکنه یه عطسه کوچولو بکنم! اون موقع همچین بفهمی نفهمی یه خورده دیره بااجازتون! اگه از عطسه تمام روده هاتون از حلقتون بریزه بیرون، به اورژانس هم پا نمی شه زنگ بزنه چون مطمئنه شما در هر شرایطی از پس هر کاری برمیاین!

ولی بالاغیرتا از فردا هم نرین توی قالب انگل زندگی و روزگار شوهره رو با تنبلی و بی خاصیتی سیاه کنین بگین من گفتم. من فقط می گم حدشو نگه دارین و دقت کنین ببینین وقتی به شوهرتون تکیه نمی کنین چقدر ناراحت می شه. شریک زندگی واقعی، شریک احساس، شریک غرور، شریک شادی، شریک درد، شریک افتخار، شریک فکر، شریک رشد و پیشرفت آدمه. اگه می خواین موفق باشین، باید گاهی قدرتتون رو بگذارین توی کمد و درش رو ببندین.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۷, شنبه

لاس‌زنی آفت بزرگ زندگی است

وقتی شوق چیزی را داری ولی جسارت لازم را برای دستیابی به آن بروز نمی‌دهی مجبوری در حاشیه آن چرخ بزنی. جرات نداری دل به دریا بزنی در ساحل لم می‌دهی. نه به آن نزدیک می‌شوی و نه از آن فاصله می‌گیری. همان دوروبرها جایی برای خودت پیدا می کنی. راه میان‌مایگی در پیش می‌گیری. وقتی به جای عمل(جنسی)، لاس می‌زنی انتظار هیچ زایشی نداشته باش. باروری و بارآوری در کار نخواهد بود.

شوق دانش داری ولی حاضر نیستی به خاطر آن قید بخشی از زندگی‌ات را بزنی. به جای آن با تلمبار کتاب‌های نخوانده‌ات‌ لاس می‌زنی.

شوق قهرمانی داری ولی حال استقامت و دویدن نداری. با کلکسیون پوسترهای قهرمانی لاس می‌زنی.

شوق ثروت داری ولی حوصله نداری برای آن عرق بریزی. راه صدساله را می‌خواهی یک‌شبه طی کنی. با قرعه‌های حساب بانکی‌ات‌ لاس می‌زنی.

شوق تحول سیاسی داری ولی جرات رویارویی با عواقبش را نداری. با لایک‌های فیس‌بوکی‌ات لاس می زنی.

شوق آزادی داری ولی با آزادی‌های یواشکی‌ات‌ لاس می‌زنی.

وقتی به جای عمل، لاس می‌زنی انتظار هیچ زایشی نداشته باش. باروری و بارآوری در کار نخواهد بود. قهرمانانی که صفحات تاریخ را رقم زده‌اند هیچ کدام با اشتیاقشان لاس نزده‌اند، بر آن پای فشرده اند. بهای اشتیاقشان را پرداخته اند

بزدل

جنگیدن با بزدلا [حتی دوستی باهاشون] همیشه مثل تخته بازی کردن با آدمای ناشی میمونه
احتمال باختنت هزار برابر میشه، چون انقدر حماقتشون رو بهت میچسبونن که تو شمشیرتو تو شیکم خودت فرو میکنی !

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۴, چهارشنبه

نظم نفرت انگیز

تخت خوابی که بعد از بیدار شدن خیلی هم نامرتب نیست،نشان از تنهایی دارد.
تخت خوابی که نشانی از عشقبازی شبانه ندارد

فسخ


یه چیزی راجع به علاقه و دوست داشتن باید دونست.دوست داشتن قرار داد بلافسخ نیست.دوست داشتن عقلانی تابع یک سری المان هاست که اگر اون ها از بین برن، دوست داشتن موضوعیتش رو از دست میده.

اونهایی که یه وقتی بهشون میگیم دوستت دارم باید بدونن اون موقع تمام یا بیشتر این المان ها بوده.اما وقتی رفتار ها و گفتار های اون فرد کم کم به سمتی میره که میبینی دلیلی برای اون علاقه وجود نداره کم کم اون علاقه عقلانی که حالا رنگ بوی احساس هم گرفته، دوباره به دلیل عقلانی کنار گذاشته میشه.زمان کنار گذاشتنشم متناسب با رفتار طرف مقابلته.

این تصور اشتباهیه که خیال کنیم اگر کسی مارو زمانی دوست داشت باید تحت هر شرایطی روی دوست داشتنش بمونه حتی اگر ما هزار جور بی احترامی و ادا بازی براش در آوردیم.
یه سری هستن که دوست دارن دوست داشته بشن و کیف کنن اما خودشون رو رها و آزاد از هر تعلقی بدونن.خب این شدنیه اما بعدش نباید توقع داشته باشن اون دوست داشتن پابرجا بمونه و تا دیدن طرف دیگه دنبالشون نیست هزار تا انگ هم بچسبونن بهت.

دوست داشتن رو میشه انقدر پرورش داد که تبدیل به عشق یا چیزی شبیه اون بشه و قداست پیدا کنه،و هم میشه اینقدر ادا در آورد براش که بمیره و استخوناشم نمونه.
عزت نفس از هر دوست داشتنی برتره .

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۳, سه‌شنبه

دنیای بدون بدیهیات


چیزهای بدیهی در دنیا چقدر غریب‌اند.چقدر کم به چشم می‌آیند.هرچه بدیهی‌تر می‌شوند،اگر نگوئیم که اصلا به چشم نمی‌آیند، ولی یقیناً کمتر دیده می‌شوند.

مهربانی از صفاتی‌ست که خوب بودنش امری بدیهی‌ست.بدیهی‌ها تا هستند، عادی می‌شوند.بودنشان بدون آنکه داد و فریاد کنند برای ما حیاتی‌ست.
بدیهی‌ها خیلی مظلومند.وقتی هستند مورد ستایش نیستند و فقط وقتی به یادشان می‌افتیم که نباشند.
هیچ‌وقت مراقبشان نیستیم.
نیکی و مهربانی به دیگران باید همیشگی باشد، اما همیشگی بودنشان باعث عادی شدنشان می‌شود.
وقتی زنی به مردی یا بر عکس، همیشه محبت می‌کند و آن دیگری قدر نمیداند، می‌دانید دلیلش چیست؟
دلیلش آن است که از ابتدا بوده و آن دیگری تصور کرده این خصلت همه جا هست و همه آدمها آنرا در قبال دیگران بروز می‌دهند.همین می‌شود که محبت کردن امری عادی می‌شود . عادی همیشه کم اهمیت می‌نماید!
می‌شود مثل راه رفتن.مثلا بگوئیم کسی که پا دارد پس راه هم باید برود.یا حتما باید بدود.
اما روزی که امور بدیهی‌ها در دسترس نباشند، خلاء بزرگی در زندگی ایجاد می‌کنند.شاید هرکسی این نوشته را بخواند بگوید؛ خب اینکه خیلی بدیهی‌ست.همه این را می‌دانیم.پاسخ، یک سوال است و آن اینکه هرچه میدانیم را انجام هم میدهیم؟

بگذریم.
بدیهی‌ها واقعا در عین اهمیت بسیار مظلومند.
نفس کشیدن آنقدر امری عادی است که ما کمتر از هرچیزی به آن فکر میکنیم. به اینکه نگارنده‌ی این سطور موقع نوشتن همین متن بدون آن اصلا نمی‌توانست بنویسد.
ما همیشه به دنیا نگاه میکنیم بدون آنکه کمتر به چیزی که با آن دنیا را می‌بینیم فکر کنیم.
چشم‌ها مظلومند، چون بدیهی‌اند.

اینها را گفتم که بگویم؛ آنها را که دوستتان دارند و شمارا از احساس لبریز میکنند بدیهی ندانید.وقتی که محبتشان در نظرتان بدیهی شود، از دستشان می‌دهید