رد شدن به محتوای اصلی

مناجات نامه، اما يه کم امروزی‌تر

خدایا، خیلی دلم می‌خواد بدونم چی فکر می‌کنی در مورد اون گروه آدم‌هایی که روزی چندین بار جلوت دولا و راست می‌شن و می‌گن:

- «الحمد لله رب العالمين‏» (ثنا مخصوص خداوندى است كه پرورش دهنده همه موجودات است)

- «و ما فيهن و ما بينهن و رب العرش العظيم‏»، (پروردگار هر چيزى است كه در آسمان‌ها و زمين‌ها و مابين 

آن‌هاست و پروردگار عرش بزرگ است)

- «سبحان ربى الاعلى و بحمده‏» (پروردگار من كه از همه كس بالاتر مى‏باشد از هر عيب و نقصى پاك و منزه است و من مشغول ستايش او هستم)

ولی بعدش بدون هیچ تامل و فکری درباره کلماتی که به زبون آورده‌ان، فرمان به تخریب همین موجوداتی می‌دن که تو رو خالق‌شون می‌دونن و به خاطر خلق‌شون تو رو قادر متعال می‌دونن و به زبون ستایشت می‌کنن و لابد بابت این کلماتی که برات ردیف می‌کنن منتظر سند منگوله‌دار برج‌های سر به فلک کشیده در بهشتت هم هستن؛ واقعا چی راجع‌به‌شون فکر می‌کنی؟

من نمی دونم تو چه حسی به این گروه از مخلوقاتت داری، ولی اگه من جای تو بودم تبدیلشون می‌کردم به یه درخت و بعد آتیششون می‌زدم و به جاشون یه لوله گاز رد می‌کردم، یا توی پائین دست یه سد می‌زدم که ذره ذره توی دریاچه‌اش غرق بشن و نتونن فرار کنن.

الهی به حرمت آن نام که تو خوانی و به حرمت آن صفت که تو چنانی، اگه هیچ‌کدوم از این کارها رو هم نمی‌کنی حداقل محیط زیست رو هم به اون‌ها وامگذار!

پست‌های معروف از این وبلاگ

چی بگم والا

 حاضره بچه‌اش مدرسه نره ولی طلاهاش رو نفروشه یا دنبال کار نره.  بعد مدعی‌ه کسی اندازه من بچه‌اش رو دوست نداره! آخه این چه دوست‌داشتنی‌ه که حاضر نیستی برای بچه‌ات تنها فرزندت کاری بکنی؟  آخه تا کی بقیه دل‌شون برات بسوزه و خرج بچه‌ات رو بدن؟ عمه براش لباس بخره، پسرخاله‌ات پول دکترت رو بده، اون یکی تبلت بگیره و... خب خودت چه غلطی کردی تا الان؟ آها فقط زاییدی. باباش هم که صبح تا شب سگ دو می‌زنه و به هیچ‌جا نمی‌رسه!  اینم شد زندگی؟ که با اخ و تف دیگران زندگی کنی؟ 
  میکائیل لبخندی تصنعی به لب زد، بطری شراب را از خدا گرفت، خوشامدی گفت و او را به داخل دعوت کرد. اسماعیل و راحیل با صدای شیپور اسرافیل که تا سر کوچه می‌آمد، گرم گرفته بودند. میکائیل به آشپزخانه رفت، زیر لب غرولندی کرد و رو به نکیر گفت: ¶ – خبرش، شراب آورده باز. ¶ نکیر که هول کرده بود، آرام گفت: ¶ – نگو، می‌دونه. ¶ – به جهنم که می‌دونه. خونه‌ی اسرافیل که می‌ره، پری و ققنوس و هما می‌بره، نوبت ما که می‌رسه می‌شه شراب و کیک و بستنی و کوفت. ¶ – به هر حال اول سجده کرد. ¶ میکائیل برای لحظه‌ای می‌خواست اسرافیل را خایه‌مال بخواند که پشیمان شد. البته فرقی هم نکرد، خدا فهمید. میکائیل گفت: ¶ – گاییده‌ها. پرایوسی نداریم تو این خراب‌شده. ¶ خدا خسته و بی‌رمق، گیلاس‌های شراب را یکی‌یکی سر می‌کشید، به رقص مضحک راحیل می‌نگریست و خودش را بابت مخلوقاتش ملامت می‌کرد.

علم بهتر است یا ثروت؟

علم بهتر است یا ثروت؟ بعضی موضوع انشاها فقط رفع تکلیفن برای معلم های بی حوصله که از سر بی جایی اومدن و معلم انشا شدن. مثل <<تابستان را چگونه گذراندید>> کذایی! اما بعضی هاشون خی...