من ضجه میکشم از عمق چاهی که بالایش، نه آسمان
و پایینش نه زمین است. بر سرم هر چه میریزد، نه خاک و نه شن و نه سنگ است. این
قفس که مرا هر لحظه در خود میفشارد دیوارهایش نه از آهن است، تحلیل میروم ذره ذره
در قفسی که بجایی دیوار دندان دارد. مثل اسیران هماره تاریخ، بین ماندن و مُردن
گیر کرده ام، بین شک و یقین، بین مهـــــــر و کیــــــن، بین آن و این، بین
کدام بهترین؟ مُرده ای هستم ظاهراٌ زنده و زند های باطناٌ مُرده. دو دلی ها و تعارضها، دلـــــم را
قُلـــــب کرده است و روانم را ساکن .دلم
دیریست که از تپش مانده است از بس که غلط تپیده است. از بس که دستپاچه در تعارض
تپیده است.
دلـــــــــــم
به ستــــــــــــوه آمده، دریغ همنشینم شده، اندوه گلــــــــــــویم را گرفته، ورنــــــــــج مادریست که گویی قصد ندارد شیرخوارگان آتشناکش را از
گــــاهــواره جانـــــــم بر دارد.
چرا دزدی میکنید؟ برای این که همه دزد هستند! چرا رشوه میگیری؟ ای بابا همه میگیرند چرا من نگیرم! چرا خلاف میکنید؟ آدم بیخلاف در این کشور پیدا نمیشود! چرا عصبیاید؟ این جا اعصابها همه داغون است، چرا رفتارت خشن و بیرحمانه است؟ آخه اگر این جا گرگ نباشی، گرگها پارهات میکنند! چرا چند شریک جنسی دارید؟ اینجا همه اینطوری هستند! اگر نخواهی بشوید رسوا هم رنگ جماعت شو. با این تفکر هر کسی خودش را پشت دیگری پنهان میکند. «من بودن» هر فردی فراموش و یا ناپدید میشود و افراد همانند هرکس دیگری میشود. من مجموعهای از دیگران و زندگی من تابع خودم نیست. دراین شرایط هویت و ویژگی شخصی افراد از بین میرود و انسان از خود بیگانه میشوند. افراد چهره خود را از یاد میبرند و بیچهره و یا هزار چهره میشوند. انسانهای یک جامعه همه مثل هم و هیچکس همانند خودش نیست. شخصیتها افراد بجای هویت دیگری ظاهر میشوند و اصول و «وجدانشان» را زیر پا له میکنند. مثلا وکیل و قاضی، دزد میشوند، جراح، قصابی میکند، معتمدان، هرزهگر و بیسوادن، هنرمند و سیاستمداران کلاش میشوند. یکی مثل بقیه شدن و یا پشت دیگر...