رد شدن به محتوای اصلی

من ضجه میکشم


من ضجه میکشم از عمق چاهی که بالایش، نه آسمان و پایینش نه زمین است. بر سرم هر چه می‌ریزد، نه خاک و نه شن و نه سنگ است. این قفس که مرا هر لحظه در خود میفشارد دیوارهایش نه از آهن است، تحلیل میروم ذره ذره در قفسی که بجایی دیوار دندان دارد. مثل اسیران هماره تاریخ، بین ماندن و مُردن گیر کرده ام، بین شک و یقین، بین مهـــــــر و کیــــــن، بین آن و این، بین کدام بهترین؟ مُرده ای هستم ظاهراٌ زنده و زند های باطناٌ  مُرده. دو دلی ها و تعارضها، دلـــــم را قُلـــــب کرده است و روانم را ساکن .دلم دیریست که از تپش مانده است از بس که غلط تپیده است. از بس که دستپاچه در تعارض تپیده است.
دلـــــــــــم به ستــــــــــــوه آمده، دریغ همنشینم شده، اندوه گلــــــــــــویم را گرفته، ورنــــــــــج مادریست که گویی قصد ندارد شیرخوارگان آتشناکش را از گــــاهــواره جانـــــــم بر دارد.

پست‌های معروف از این وبلاگ

چی بگم والا

 حاضره بچه‌اش مدرسه نره ولی طلاهاش رو نفروشه یا دنبال کار نره.  بعد مدعی‌ه کسی اندازه من بچه‌اش رو دوست نداره! آخه این چه دوست‌داشتنی‌ه که حاضر نیستی برای بچه‌ات تنها فرزندت کاری بکنی؟  آخه تا کی بقیه دل‌شون برات بسوزه و خرج بچه‌ات رو بدن؟ عمه براش لباس بخره، پسرخاله‌ات پول دکترت رو بده، اون یکی تبلت بگیره و... خب خودت چه غلطی کردی تا الان؟ آها فقط زاییدی. باباش هم که صبح تا شب سگ دو می‌زنه و به هیچ‌جا نمی‌رسه!  اینم شد زندگی؟ که با اخ و تف دیگران زندگی کنی؟ 
  میکائیل لبخندی تصنعی به لب زد، بطری شراب را از خدا گرفت، خوشامدی گفت و او را به داخل دعوت کرد. اسماعیل و راحیل با صدای شیپور اسرافیل که تا سر کوچه می‌آمد، گرم گرفته بودند. میکائیل به آشپزخانه رفت، زیر لب غرولندی کرد و رو به نکیر گفت: ¶ – خبرش، شراب آورده باز. ¶ نکیر که هول کرده بود، آرام گفت: ¶ – نگو، می‌دونه. ¶ – به جهنم که می‌دونه. خونه‌ی اسرافیل که می‌ره، پری و ققنوس و هما می‌بره، نوبت ما که می‌رسه می‌شه شراب و کیک و بستنی و کوفت. ¶ – به هر حال اول سجده کرد. ¶ میکائیل برای لحظه‌ای می‌خواست اسرافیل را خایه‌مال بخواند که پشیمان شد. البته فرقی هم نکرد، خدا فهمید. میکائیل گفت: ¶ – گاییده‌ها. پرایوسی نداریم تو این خراب‌شده. ¶ خدا خسته و بی‌رمق، گیلاس‌های شراب را یکی‌یکی سر می‌کشید، به رقص مضحک راحیل می‌نگریست و خودش را بابت مخلوقاتش ملامت می‌کرد.

علم بهتر است یا ثروت؟

علم بهتر است یا ثروت؟ بعضی موضوع انشاها فقط رفع تکلیفن برای معلم های بی حوصله که از سر بی جایی اومدن و معلم انشا شدن. مثل <<تابستان را چگونه گذراندید>> کذایی! اما بعضی هاشون خی...